از مرگ و دیگر هیچ

 

سنتان که بالاتر برود،اندوهی درونتان شکل می گیرد که به ندرت در مورد آن با کسی صحبت می  کنید.اندوهتان را با خودتان می برید روی تخت. می برید حمام و دستشویی. با خودتان سوار تاکسی می کنید و می آورید اداره. در خیابان رهایتان نمی کند. در پارک می نشیند روی همان صندلی که شما نشسته اید.با شما مسافرت می رود و هر چه شادتر می شوید ، او پر رنگ تر می شود.سنتان که بالاتر می رود،  معمای ذهنتان چیستی زندگی نیست، پذیرش قطعیت  ناشناخته ی دیگریست  به نام مرگ.اندوهی که به ندرت در موردش با کسی صحبت می کنید.... آدم مرگ اندیشی هستم. مرگ اندیش بودنم، ابدا به معنای گریزانی از زندگی یا بدبینی و بدگویی پشت سر هستی،نیست.عده ای از مرگ اندیش بودن یک فرهنگ و جامعه ایراد می گیرند. گروهی هم این فرهنگ را تحسین و تبلیغ می کنند. من از دسته ی دومم.از آنهائی که مرگ اندیشی را مغایر با ستایش زندگی نمی بینم.اندیشیدن به مرگ آنقدر در تربیت درونی  و انتخاب اسلوب و روش زندگی ام نقش داشته است که هیچ چیز دیگری  را نمی توانم همردیف آن مثال بزنم.

اولین مواجهه من با مرگ در شش سالگی ام رخ داد.مثل اکثر جمعه های دوران کودکی ، مادرم مارا برده بود خانه ی مادر بزرگ. بعد از ظهر بود که خاله ام  با نگرانی خبر از آوردن جنازه ی پسر جوان همسایه داد.غرق شده بود. در دریاچه ی نزدیک شهرمان. آنجا بود که من برای اولین بارمرگ را دیدم....صورت خونی و چنگ انداخته خواهران .... غش کردنهای زنان دیگر... نمایشی هولناک از طرز برخورد با مرگ. این صحنه ها کم در زندگی ام تکرار نشدند. جنگ بود. هشت سال. شهید پشت شهید. دبستان ما چسبیده بود به ساختمانی که شهدا را ازآنجا تشییع می کردند... جلوی ساختمان هر روز پر بود از خواهران و مادرانی که برای تحویل گرفتن جنازه می آمدند.... چنگ انداختن به صورت... گیس کشیدن... غش کردن...  دومین بار که حضور مرگ بسیار  پر رنگ تر بود در دریاچه ارومیه بودیم. دریاچه سابق و کویر فعلی ارومیه.... دراز کشیده بودم به پشت روی آب و همینطور داشتم از ساحل دور می شدم.... سرم را متمایل به عقب می کردم و از دیدن آن همه شفافیت آب لذت می بردم.... موج کوتاهی از روی سرم رد شد... از دماغ و دهانم وارد گلویم شد... نمک موجود در آب راه تنفسی ام را بست.... دور بودم از ساحل. از بقیه کسانی که شنا می کردند ...جنازه برهنه ام را تصور کردم.... مادرم را... گیس کندن.... چنگ انداختن به صورت...

 و آخرین بار، مرگ موتورسواری بود که با سرعت بالای هشتاد کیلومتر،پیچید روی خط عابر پیاده...دیشب ساعت 8 سر تقاطع آزادی و خیابان آذربایجان....می دانید و بسیار شنیده ایدکه همه چیز در یک لحظه رخ می دهد... لحظه مقداری از زمان است که مقیاس اندازه گیری ندارد. لحظه برای من به معنای نسبی بودن زمان است. لحظه  برای عابر و ناظر تصادف شاید در چند ثانیه تعریف شود اما برای  من مصدوم بسیار بسیار طولانی تر از زمان واقعی اش هست. بگذارید واضحتر بگویم، فاصله ی برخورد موتور سوار با من و پرت شدن من به زمین شاید در دو یا سه ثانیه رخ داد.اما چگونه در همین زمان بسیارکوتاه ، توانستم  به تصاویر زیر فکر کنم:

۱-مغز من در همان لحظه کوتاه توانست این موضوع را تجزیه وتحلیل کند که با سرعتی که فرد موتور سوار با من برخورد خواهد کرد مرگم قطعی است ۲- همسرم را تصور کردم که از دیر رسیدن من به منزل نگران شده دائم زنگ می زند به تلفن همراهم که از دستم افتاده بود و خاموش شده بود و بقیه ماجرا....۳-واکنش  فرد موتور سوار بعد از حادثه ۴-اگر بمیرم در تهران دفن می شوم یا شهر خودمان ۵-واکنش همکاران وعجیب اینکه واکنش پسر عموهایم از شنیدن خبر مرگم ۶-اگر زنده بمانم باید خودم را برای دو چیز آماده کنم، اول درد بسیار زیاد شکستگی های تصادف ، دوم هزینه های کمر شکن بیمارستانی ۷- آه! من به بسیاری از آرزوهایم نرسیده ام.۸-شعری نوشته ام که با این سطور آغاز می شود/ تمرین می کنم که نمیرم/ به دم به بازدمم/آموخته ام بشود نسیم/ هی بچرخد دور بند رخت/ در بیاید از زیر دامن زن/ برود توی شلوار مرد..... کاش این شعر را تکمیل می کردم.این بارمرگ ،موتور سوار ماهری بود.طوری از کنارم منحرف شد که فقط کوفتگی شدید و کبودی و خراشیدگی روی تنم مانده است.آمد بالای سرم... با ترس و التماس گفت" آقا به خدا بابا بزرگم تو خونه سکته کرده... باید خودمو برسونم وگرنه هیشکی نمی تونه درخونه رو باز کنه".بدنم داغ بود و نمی دانستم چه بلایی سرم آمده. آیا جایی از تنم شکسته؟ ایا اصلا می توانم از روی زمین بلند شوم؟ آیا خونریزی دارم؟....تصور کنید واکنش عابران دیگری را که جمع شده اند روی سرم و دائم می پرسند که آیا حالم خوب است یا نه و به جوان موتور سوار می گفتند " چی چی رو بری ! این هم شیوه ی جدید در رفتنه؟ بابا بزرگت سکته کرده باید بزنی جوون مردمو بکشی؟". مرد موتور سوار دوباره نگاهی به من کرد" آقا گوشی موبایلم بمونه دستت.... من باید برم... پدر بزگم به ابالفضل سکته کرده"

همسرم، همکارانم و عابرانی که انجا بودند همه متفق القول بر این باورند که جوان موتور سوار دروغ می گفت. من دو انتخاب داشتم، از حق و خقوق قانونی خودم دفاع کنم... یکی از عابران زنگ بزند به پلیس  و ادامه ی ماجرا که خودتان بهتر می دانید دوم اینکه همانجا اجازه بدهم که موتور سوار برود. درست مثل تردید بین بخشیدن یا نبخشیدن چیزی به گدا.هر دو کار مایه ی شرمندگی است. اگر چیزی ببخشی ترحم کرده ای و ترحم بزرگترین گناهان است.... اگر نبخشی بی تفاوتی کرده ای و بی تفاوتی از ترحم، بی رحم تر است...." برو آقا.. برو". 

پ. ن:بله! طبق معمول در اینجا نیز .....

نظرات 61 + ارسال نظر
آنیتانجفی دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 04:37 ب.ظ http://http://anitanajafi.blogfa.com/

سلام! خداروشکرکه درهرصورت سالم هستین.راسنش من ازوقتی خیلی بچه بودم وفهمیدم مردن ومرگ چیه ازش ترسیدم.چون همیشه مرگ همراه بابازخواستای اون دنیا نکیرومنکر وحسابرسیای تارمویی و عذاب قبرو فشارقبروبرزخ و ...برام تعریف شده ،چه توخونه چه مدرسه چه دانشگاه و... پس به نظرم بایدترسناک باشه گرچه ته قلبم میدونم خداتومهربونی همتانداره وبخشندست درضمن همیشه سعی کردم به بهترین وسالمترین نحوزندگی کنم وموفق هم شدم اما اگه روزی دانسته یاندانسته تامویی ازسرم اززیرشالم افتاده باشه بیرون چی؟یاشاید...چه میدونم والاهمیشه مرگ روواسمون وحشتناک نشون دادن بهشت جهنم و...ذره المثقال و مام که بشریم وکم طاقت فرشته که نیستیم گرچه من همیشه باوجدان سالم و راحت زندگی کردم اما....

مریم دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:36 ب.ظ http://www.2377.blogfa.com

من باور کردم که راست می گه !
خوبید الان؟

بله.ممنون

خانم اردیبهشتی چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:33 ق.ظ http://mayfamily.blogfa.com

سلام
من اولین بار مرگ را در اول راهنمایی با فوت پدربزرگم از نزدیک لمس کردم!!! ولی وقتی پدرم فوت کرد عمق درد مردن و نبودن را حس کردم

عاطفه چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:31 ق.ظ http://new-vita.blogfa.com

همیشه پا به پای مرگ رفتم
اما میترسم
شاید بخاطر ترس است که دائم با هم قدم می زنیم
من و مرگ

ترشیده دانشجو چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:27 ب.ظ http://www.qqq20.blogfa.com

من هم یکبار مورد ترحم کسی واقع شدم...یاد آوری اون روز هنوز هم حالمو بد میکنه...

دکتر نیلوفر پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:23 ق.ظ http://www.davadarmun.blogfa.com

دور از جون منم دقیقا احساس مشابهی به مرگ دارم.
میدونی که خیلی خیلی عالی مینویسین

معصومه علوی پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:55 ق.ظ

هزارتوی بن بست!..

مولود امامی جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 06:58 ق.ظ

سعید شرقی جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:00 ق.ظ http://http://shahrzadparsi.blogfa.com/

سلام دوست من
خدا رو شکر که فقط عبور مرگ را احساس کرده اید و اینبار باز کارت عمرتان دوباره شارژ شده است. اینکه اون همه مطلب در اون زمان کوتاه رو به یاد می آورید به دلیل دور بودن خطر مرگ از شما بوده والا در ضربه های شدید تر فرد چیزی به یاد نمی آورد.دیگه اینکه وقتی آدم پخش رو زمین افتاده تصمیمی منطقی گرفتن درباره ی بخشش یا پیگیری افراد کاری سخت و تاحدودی نا ممکن است.
خوشحالم که هستی تا دوباره بخوانمت البته اگر کارت خودم شارژ داشته باشد عزیز!

sahar شنبه 15 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:13 ق.ظ http://sahar-ho.blogfa.com/

اول : خدا رو شکر که جان سالم به در بردید. امان از دست این موتور سوارهای همیشه بی دقت
بعد هم اینکه نوشته تان پرکشش بود . اندیشه مرگ دست از سر ما آدمها بر نمی داره. و شما خوب بیانش کردین.
تمام فکرهایی که در اون لحظه از سرتون گذشت ، خیلی جالب بودن و من هم متعجب شدم . :))

آرام سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 04:02 ب.ظ

وقتی این متن ها رومیخونم انگار یکی خاطرات کودکیمو به تصویر کشیده. احساسم توصیف ناپذیره. فقط میتونم بگم: ممنون
با اجازه لینکتونمی کنم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد