صبح از خواب بیدار شوید و با عجله سوار ماشینتان شده گاز بدهید تا اداره بعد بروید توی اتاق خودتان و مشغول کارهای اداری شویدبدون اینکه با همکارانتا ن زیاد گرم بگیرید. هوا که تاریک می شود دوباره سوار ماشینتان شده برگردید به خانه و بنشینید جلوی تلویزیون و کانال بالا و پائین کنید وکانال بالا و پائین کنید تا بخوابید و دو باره روز از نو و روزی از نو...
اگر ده سال تمام ،تقریبا هر روزاینگونه زندگی کرده باشید می توانید اندکی حال و روز مرا درک کنید.تنها لطف این برنامه ی روزانه برای من قسمت کارهای اداری اش هست. من به خاطر کتاب خواندن حقوق می گیرم، زیرا محل کار من یک کتابخانه عمومی بزرگ است. من لذتی مضاعف از کتاب خواندن می برم و تقریبا اکثر ساعات برنامه ی روزانه ام ابا خواندن سپری می شود اما می خواهم اعتراف کنم که کتابها هر چیزی هم که به شما بیاموزانند، زندگی را نمی توانند .مثال من مثال همان جغرافیدان کتاب شازده کوچولو هست. ممکن است ارتفاع کوه ها و عمق رودخانه ها و دریاچه ها را بلد باشم اما هرگز لذت فتح قله و هوای کوهستان وهیجان خیسی رودخانه را لمس نکرده ام.این مثال را تعمیم بدهید به تمام دانسته های دیگرم. از نظریه های روانشانسی و جامعه شناسی بگیر تا نظریه های ادبی و هنری.ده زمستان و بهار ده تابستان و پائیز گذشته و من دارم فکر می کنم که در این ده سال از راز فصلها چه دستگیرم شد جز اینکه در هوای گرم کولر و در هوای سرد بخاری ماشین را روشن می کنند. ده سال فقط با یک نوع لباس رسمی اداری رفت و آمد کرده ام تابستان و زمستانش فرقی نمی کرد. اما در این یکسالی که اتوموبیلم را فروخته ام تازه فهمیده ام اندازه یک گنجشک هم از تابستان و زمستان چیزی نمی دانم. از بهار و پائیز نیز.بگذارید برایتان لسیتی بنویسم که قبلا هرگز متوجهشان نبوده ام:
1-در آرایشگاه تا زمانی که نوبت اصلاحت برسدو زمان اصلاح با آرایشگرها راجع به چه موضوعاتی می توان هم صحبت شد؟
2- زن زیبای بسیار آلامدی که جلوی پایت ترمزمی زند و تورا به عنوان مسافر سوار می کند و سر صحبت را باز می کند که شوهرش را ازدست داده است و خودش باید هزینه زندگی اش را تامین کند آیا دارد راست می گوید یا ...
3-برای متقاعد کردن طرف مقابلت که با تو بحث می کند کتابهایی که خوانده ای کارساز تر هستند یا مشت اراذلی که هر شب جلوی باشگاه پرورش اندام جمع می شوند؟؟
4-چرا اکثر بوتیک دارهای خیابانی که هرشب از آنجارد می شوی فروشنده هایشان زنانی هستند که لبهایشان را پروتز کرده اندو گونه هایشان را تزریق کرده اند و جاهای دیگری از بدنشان را نیز انگار...
5- لهجه سبزی فروش هایی که روی فرغون سبزی می فروشند مربوط به کجای سرزمینت هست؟ آیا اصلا با آنها هم سرزمین هستی ؟یا مثلا ماهی فروش ها خیابان آذربایجان چرا اکثر ترک زبان هستند؟ آذربایجان که دریا ندارد!
6-هر چقدر هم که در خواندن و فهم کتابهای روانشاسی خبره باشی هرگر نخواهی فهمید دلیل دلتنگی این روزهای همسرت چیست. هر انسان نسخه ای تکرار ناپذیر هست که گاه تحت سیطره هیچ قانون علمی در نمی آید...
7-این زنان روسپی که اول بزرگراه یادگار امام می ایستند و اکثر اوقات مسیرشان فرحزاد هست چقدر مگر در آمد دارند که شغلی با این همه ریسک و خطر را برگزیده اند؟؟؟
8- مردانی که جلوی زنان فوق ترمز می زنند اکثرا متاهل به نظر می رسند بعد از سوار کردنشان این زنها را کجا می برند؟؟
9-معتاد هایی که لابلای بوته ها و شمشادهای یادگار امام شب را صبح می کنند چند روز از مرگشان بگذرد بوی گندشان اتوبان را پر می کند؟
10- راننده خطی مسیرت که کر و لال است آیا زن و بچه دارد؟ این مرد چگونه می اندیشد؟ با زبان و واژه؟ ایا مطالبی که در مورد اینگونه انسانها خوانده ای کاملا منطبق با واقعیت است؟
در خیابان چیزهای زیادی برای آموختن هست که درهیچ کتابی نمی شود پیدایش کرد. پس اگر مردی را دیدید که با دهان باز مثل کودکانی که برای اولین بار از دهات به تهران امده اند دارد به مغازه ها و عابر ها زل می زند فکر بدی نکنید....
پ.ن: سعی می کنم این وبلاگ را مرتب به روز کنم از همین چیزهایی که در خیابان می بینم و می بینیم...
خوب بود
سلام
به روزم ومنتظر.
درود
سر فرصت بر می گردم و نوشته تان را بادقت می خوانم
امروز آمدم تا شما را به خواندن متن جدید وبلاگم فرا بخوانم که ویژه "جشنواره کتابی به اختصار" هست، لطفا بخوانید و دیدگاهتان را برایم بنویسید، سپاسگزارم
شاد و پیروز و تندرست و سبز و نویسا باشید
بدرود
زندگی نه اما یادت می دهند چه طور سیاره ی خودت را داشته باشی و دور بمانی از دنیا...هر روز و هر روز
سلام .. پسندیدم این روزانه نویسی ها رو .. فکر میکنم خیلی از این سوالها رو میشه توی یک شب تا صبح به تنهایی پرسید و حرف زد .. سوالهایی که خودشون یک داستان کامل هستند
سلام اقای اذری
دو قسمت اخر شهر افسانه رو نوشتم و منتظر نظر شما هستم ممنون از لطف و حضورتون
واقعیات به قلم حسن آذری...سپاس.
چه همه چیز یادگرفتم
خیابان .زدید به پرسه زنی آقای آذری.عالیه.
جایی خوندم انسان هایی که به زن ها دقت نشان می دهند حس زیبای پرستی دارند...
پری جان !
الآن زن ها رو از گونه ی انسانها جدا کردید ؟!
یاد انیمشین fantastic flying books of mr. morris lessmore
افتادم :)
راستش فکر میکنم ک کتابها به نگاهت عمق بخشیده اند ک فصلها را آدمها را، همه دنیای اطرافت را جوری دیگری ببینی جور دیگری با این دقت و ریزبینی
فکر کنم اینجا یه کامنت گذاشته بودم که تاییدش نکردید
چرا ؟
بعد از یه مدت به خیابون ها هم عادت میکنید. به ندیدن. به راه رفتن در حالی که سر به زیر دارید و به این که بدون این که به مسیر فکر کنید یا قدمهاتون رو شمرده باشید به مقصد برسید
چه تفاهمی تو خیابونای ما هم این اتفاقا و این عادات بد یا خوب مردم به وفوووور دیده میشه
شما تو همین خیابون کنار خیابون ما نیستین ؟
همیشه شاید حتی از بچگی آرزو داشتم تو یه کتابخونه کار کنم، یا یه کتابفروشی بزرگ داشته باشم برای همینه که تا میفهمم یکی شغلش آرزوی منه، احساس خوبی بهم دست میده
اره کتابها زندگی رو یاد نمیدن
دنیای کتابها، دنیای قشنگتری به گمونم
سلام
بی ماشینی بد دردیه ؟!
کشیدم و میکشم و این صحنه ها را میبینم ...همه میبینند ولی تا به خانه ی گرم و نرمشان می رسند ، یادشان می رود ...
خدا را شکر این فراموشی مزمن دامنگیرمان هست وگرنه چه خون دلها می خوردیم ...
کار کردن در کتابخانه شغل زیبایست.